X
تبلیغات
جامعه شناسی ساوه - پیدایش نظریه تضاد
زيمل مانند ماركس تضاد در جامعه را فراگير و اجتناب ناپذير ديده اما برداشتي از سازمان اجتماعي متفاوت با آنچه ماركس مورد تاكيد داشت را نشان ميدهد:
1- روابط اجتماعي در زمينه نظم يافته اي اتفاق مي افتند كه تنها مي تواند به عنوان آميختگي ارگانيكي از فرايندهاي پيوسته و گسسته به صورت يك سنخ در آيد.
2- اين فرايندها انعكاسي از محرك هاي غريزه كنشگران و اوامري كه به وسيله نمونه هاي مختلف روابط اجتماعي تقرير مي شوند، مي باشند.
3- بنابراين فرايند هاي تضاد سيماي فراگيري از نظام اجتماعي است اما الزاماً در تمام موارد به اضمحلال نظام و يا تغييرات اجتماعي نمي انجامد.
4- در حقيقت تضاد يكي از فرايندهاي اصلي در حال عمل براي القاء كل نظام و يا قسمتي از اجزاي سازنده آن است (ترنر، 1382:162).
اگرچه ماكس وبر بر نظريه تضاد ماركس انتقاداتي وارد آورده است، اما مانند ماركس بر اين باور بود كه تضاد جنبه اجتناب ناپذير روابط اجتماعي است و ظهور رهبران فرهمند(Charismatic leaders) در اثر تضادهاي اجتماعي است و نهايتاً مردم را بر عليه طبقات مسلط مي شوراند. وبر قضايايي را در مورد فرايند تضاد و تغيير به شرح زير بيان كرده است:
1- تداوم الگوهاي سازمان اجتماعي نشان دهندۀ كاركرد مثبت درجه مشروعيت اقتدار سياسي است، و درجه مشروعيت اقتدار سياسي كاركرد منفي موارد زير مي باشد.
1-الف- درجه همبستگي پايگاه طبقه و قدرت با درجه همبستگي كاركرد منفي عقلائي گرايي و پيچيدگي الگوي سازمان بودن.
1- ب- درجه عدم پيوستگي، در سلسله مراتب اجتماعي، با درجه عدم پيوستگي كاركرد منفي عقلائي و پيچيدگي الگوهاي سازمان اجتماعي بودن.
1-ج- درجه اي كه در آن تحرك عمودي براي واحدهاي مراتب پايين تر مسدود شده با درجه مسدودي كه كاركرد منفي عقلائي گرايي و پيچيدگي الگوهاي سازمان اجتماعي شده است.
2- درجه تغيير در الگوهاي سازمان اجتماعي، كاركرد مثبت ستيزه مي باشد و درجه تضاد نيز كاركرد مثبت موارد زير مي باشد.
2-الف- درجه قطبي شدن پايگاه طبقه و گروه هاي قدرت با درجه قطبي شدني كه كاركرد مثبت موارد 1-الف، 1-ب-و1-ج- است.
2-ب- قابليت استفاده از رهبران فرهمند، همانان كه با وجود توزيع قدرت مخالفت ميكنند(ترنرو بيگلي، 1384: 306).
نحوه نظريه پردازي متفاوت ماركس، زيمل و وبر پيرامون تضاد باعث گرديد تا نظريه پردازان معاصر تضادگرا از دهه 1960 ميلادي به شيوه هاي متفاوتي تضاد را محور بحث هاي نظري خود قرار دهند. در واقع نظريه پردازان معاصر تضاد هركدام دنبال روي يك يا چند تن از اساتيد اوليه تضادگرا شدند.

بلوغ نظريه هاي تضاد
از ابتداي دهه 1960ميلادي، رالف دارندورف با استفاده ماهرانه از نظريه هاي تضادي ماركس، زيمل و وبر و تركيب استادانه آنها و با توجه به شرايط روز جوامع پيشرفته شاخه اي از نظريه هاي تضاد را تحت عنوان "تضاد ديالكتيكي" (Dialectical Conflic) پايه گذاري نمود. براي دارندورف نهادي شدن مستلزم ايجاد موسسه "هماهنگ شده امريي" ( Imperatively Coordinated Association) باشد. از نظر وي، هر واحد اجتماعي – از يك گروه كوچك يا يك سازمان رسمي يا كل يك جامعه، مشروط بر اين كه سازماني از نقش هاي نشان دهنده تفاوت هاي قدرت موجود باشند – مي تواند از ديدگاه تحليلي يك موسسه هماهنگ شده امري باشد. در حالي كه قدرت بر رابطه اجباري عده اي با ديگران دلالت دارد، اين روايط قدرتي در موسسه هاي هماهنگ شده امري به مشروعيت تمايل داشته و بنابراين مي توانند به عنوان روابط "اقتداري" كه در آنها بعضي از موقعيت ها "حقوق قبول شده" يا "هنجاري" براي تسلط بر ديگران را دارند، نشان داده شوند (دارندورف، 1958:183- 170).
از نظر داندورف، قدرت و اقتدارهم زمان باهم، منابع كميابي هستند كه زير گروه هاي درون يك موسسه هماهنگ شده مقتدر با آنها سبقت جوئي نموده و مي جنگند و بنابراين منابع اصلي تضاد و تغيير دراين الگوهاي نهادي شده مي باشند. اين تضاد در نهايت به علت اين كه منافع عيني نهفته در هر نقشي تابع تقسيمي از قدرت و اقتدار بر نقش هاي ديگر مي باشد، انعكاسي از نقطه قراگيري دسته اي از نقش ها در ارتباط با اقتدار در يك موسسه هماهنگ شده مقتدر است. به هرحال حتي اگر نقش هاي موجود در موسسه هاي هماهنگ شده مقتدر، درجه متغيري از اقتدار داشته با شند، اهرم هاي خاص فقط مي توانند بر حسب دو نوع نقش: "فرمانروا" و "فرمانبر" – كه دسته فرمانروايان منافعي درنگهداري وضع موجود و دسته فرمانبران منافعي در توزيع مجدد قدرت يا اقتدار دارند،- مشخص شوند. تحت شرايطي خاص، آگاهي از اين منافع متناقض، با اين نتيجه كه موسسه هاي هماهنگ شده مقتدر به دو گروه متضاد كه حالا هركدام از منافع عيني شان آگاهي داشته، قطبي شده و مشغول نزاع براي اقتدار مي شوند، افزايش مي يابد. رفع اين نزاع يا تضاد مستلزم توزيع مجدد اقتدار در موسسه هماهنگ شده مقتدر بوده و بنابراين تضاد را به عنوان منشاء تغيير نظام هاي اجتماعي در مي آورد. توزيع مجدد اقتدار به نوبه خود نهادي شدن دسته جديدي از نقش هاي فرمانروا و فرمانبر را كه تحت شرايطي خاص به دو گروه منافع كه نزاع ديگري براي اقتدار را آغاز مي كنند، نشان مي دهد. بنابراين واقعيت اجتماعي بر حسب اين دور بي پايان از تضاد برسر اقتدار در انواع مختلف موسسه هاي هماهنگ شده مقتدر يك جامعه تداخل نموده به تضادهاي اصلي كه قسمت هايي از جامعه را جدا مي كند، منجر مي گردد. در عين حال، در زمان هاي ديگر و تحت شرايط متفاوت، اين تضادها به موسسه هماهنگ شده امري خاصي منحصر مي شوند.
لوئيس كوزر يكي از اولين نطريه پردازان جديد تضاد است كه عمدتاً با استفاده از نظريه زيمل و تا حدودي ماركس و با عنايت به ديدگاه كاكردنگري، شاخه اي خاص در نظريه هاي تضاد به نام " كاركرد نگردي تضاد " (Conflict functionalism) بر پا نمود. كوزر برداشتي از جامعه توسعه داده كه در آن بر نكات زير تاكيد شده است:
1- دنيای اجتماعي مي تواند به عنوان نظامي از اجزاي كه به انواع مختلف با هم ارتباط دارند. در نظر گرفته شود.
2- تمام نظام هاي اجتماعي عدم توازن،‌ تنش و تضاد و منافع را در ميان اين اجزاء مرتبط نشان مي دهند.
3- فرآيند درون و بين اجزاي تشكيل دهنده نظام، تحت شرايطي مختلف براي بقاء، تغيير و افزايش يا كاهش يگانگي و انطباق يك نظام كار مي كنند.
4- فرآيند هاي بسياري نظير خشونت ، اختلاف عقيده ، كجروي تضاد كه به طور نمونه براي نظام مخرب در نظر گرفته شده همچنين مي توانند تحت سرايطي خاص تقويت كننده اساسي يگانگي و انطباق با محيط تلقي شوند (كوزر 1956).
كوزر تضاد را چنين تعريف مي كند: رفتاري كشمكش جويانه با يك مخالف بر سر منافع كمياب كه لازمه آن خنثي سازي، صدمه زدن و يا حذف مخالف است. از نظر وي علل تضاد در محروميت گروه هاي محروم از توزيع منابع كمياب در اجتماع است. در همين رابطه او بيان مي كند كه: هر چه گروه هاي محروم، مشروعيت توزيع منابع كمياب موجود را بيشتر زير سئوال ببرند. احتمال شروع تضاد بيشتر مي شود(قبلي، ص 8) در مورد شدت تضاد بر اين باور است كه هر چه شرايطي كه باعث بروز تضاد است بيشتر شناخته شود، تضاد شديدتر مي شود. همچنين، هر چه درگيري احساسي افراد در تضاد بيشتر باشد تضاد شديدتر مي شود. كوزر پس از زيمل اولين كسي است كه تاكيد زيادي روي كاركردهاي تضاد داشته است. به نظر وي، تضاد مي تواند هم كار كرد هاي مثبت و هم منفي براي انسجام و يگانگي سازمان اجتماعي داشته باشد. و بالاخره، دررابطه با تداوم تضاد، كوزر بر اين باور است كه هر چه اهداف گروههاي مخالف در تضاد وسيع تر و مبهم تر باشند، تضاد طولاني تر مي شود و برعكس هرچه اهداف محدودتر و روشن تر باشد، تضاد درمدت كوتاه تري به نتيجه مي رسد.
جامعه شناساني مانند جاناتان ترنر در نيمه دهه 1970 ميلادي سعي بر ارائه راهبردهاي تركيبي در نظريه هاي جديد تضاد ( Synthatic Conflict theory) نمودند. ترنر مدل هاي نظري علّي تضاد دارندورف و كوزر را تركيب نموده و ادعا مي كند كه با اين عمل علمي مي توان يك نظريه جامعي در زمينه تضاد عرضه كرد. به نظر او مدل هاي نظري دارندورف وكوزر به تنهايي نمي تواند "وابستگي هاي متقابل" Interdependence)) را آشكار سازند تضاد خواهد بود. در اين مدل علّي تركيبي، ترنر 9 مورد علّي را به شرح زير پشت سر هم رديف مي كند:
1- نظام اجتماعي متشكل از واحد هاي وابسته متقابل.
2- در نظام توزيع نابرابر منابع با ارزش و كمياب بين واحدهاي وابسته متقابل.
3- بازگيري مشروعيت توسط واحد هايي كه سهم مناسبي از منابع كمياب را دريافت نكرده اند.
4- كسب آگاهي اوليه در مورد منافع عيني در نظام تغيير توزيع منابع كمياب.
5- تحريك احساسي محروميت.
6- ظهور نامنظم دوره اي نا اميدي.
7- افزايش شدت درگيري احساسي واحد محروم در تضاد.
8- تلاش در سازمان دهي گروه هاي تضاد در ميان واحدهاي محروم.
9- عيان شدن تضاد خشنوت آميز بين واحد هاي محروم و داراي حق ويژه (ترنر 1375).
ترنر تلاش نمود با استفاده ازقضاياي ارئه شده توسط دارندورف و كوزر، مراحل نه گانه پيدايش، استحكام و تغيير در روابط تضاد گونه را به عنوان يك فرآيند جهان شمول عرضه كند . به نظر مي رسد كه او در ارائه اين ره يافت نظري موفق بوده است.

ره يافت تحليلي تضاد
درهمان دوره اي كه ترنرمشغول تركيب نظريه هاي تضاد ديالكتيكي و تضاد كاركردي بود،‌ عده اي ازجامعه شناسان مشغول تحليل پديده هاي خاص با ابزارنظري تضاد بودند. راندال كالينز (1975) در سه دهه نظريه تضاد را به اين صورت توسعه داد كه نا برابري نهايتاً فرآيند تضاد را آشكار می كند. برخی از آنها ملایم و برخی دیگر سخت خواهند بود. او برای تحلیل پایه های خرد سازمان اجتماعی با استفاده از بحث ماكس وبر یك رهیافت "نو وبری" ( Neo-Webrian) بوجود آورد.
كالینز بر این باور است كه در نظریه پردازی اجتماعی باید شرایط زندگی واقعی كه مردم در آن زندگی می كنند و با یكدیگر رویارو می شوند را در نظر گرفت. از سوی دیگر باید روی ترتیبات مادی كه بر روی كنش های متقابل اثر می گذارد، تاكید كرد. هم چنین باید منابع در دسترس كه باعث رویارویی مردم با یكدیگر می شوند، ارزیابی گردد. نكته بسیار مهم این كه در نظریه پردازی باید وضعیت آنهایی كه منابع را در اختیار دارند با آنهایی كه فاقد آن هستند و فرآیندی كه این توزیع را عوض خواهد كرد، در نظر گرفته شود. ضمناً نمادهای فرهنگی (ایده ها، باورها، هنجار ها، ارزشها و امثالهم) كه بكار می رود تا منافع گروه های صاحب منابع را توجیه كند مورد كنكاش قرار گیرد. و بالاخره این كه با مطالعه تجربی شرایط واقعی متضاد، قضایای نظری استخراج گردند (همانجا).
نكته اصلی بحث های نظری كالینز به "تراكم اجتماعی" (Social Density) بر می گردد. تراكم اجتماعی یعنی تعداد مردمی كه حضور جمعی در یك موقعیت رویاروئی دارند. كنش متقابل در یك رویاروئی تحت تاثیر منابع نسبی است كه افراد حاضر در آن موقعیت در اختیار دارند. این امر بر روی «كلام» (talk) و «آیین» (Ritual) اثر می گذارد. جوهر كنش متقابل، كلام و آیین است كه زنجیره ای از رویاروئی را در بر دارد كلام بیشتر ویژگی شخصی دارد و آیین عمدتاً وابسته به همبستگی گروهی بین افراد است. كالینز ساختار اجتماعی را به عنوان اتصال افراد در رویاروئی ها به وسیله به كارگیری كلام و آئین می بیند. این اصل، پایه تحلیل كالینز از نابرابری ها در زندگی اجتماعی شده است او نابرابری را در قالب تفاوت ها و نحوه رفتار انسان ها می بیند و سه متغیر در رابطه با تفاوت ها و نحوه رفتار عرضه می كند:
1- نابرابری در منابع، به ویژه نابرابری در قدرت و ثروت.
2- تراكم اجتماعی، به عنوان زمینه ای برای نظارت بر دیگران.
3- تنوع اجتماعی، به عنوان زمینه ای برای ایجاد ارتباط با دیگران (كالینز، 1981).
از نظر كالینز، مردم در طبقات اجتماعی متفاوت، دارای سبك های متفاوتی در رفتار، نگرش و تفسیر هستند. به عبارت دیگر افراد در طبقات گوناگون دارای فرهنگ های طبقاتی متفاوتی هستند. این تفاوت های فرهنگی روی قدرت، فرمان دادن، شبكه های ارتباطی و تمایلات رفتاری بین افراد اثر می گذارد. در نتیجه فرهنگ طبقاتی نتیجه تكرار رویاروئی بین شرایط نابرابری است كه ساختار كلان بر افراد تحمیل می كند. كالینز هم چنین به تحلیل فرآیندهای سازمانی می پردازد و با وام گیری از وبر، تحلیل های ابداعی خود را چنین عرضه می كند كه یك سازمان یك نظام قشر بندی شده ای با سلسله مراتب اقتدار واضح است. سپس كالینز در مسیر تحلیل های وبری ادامه می دهد و تضاد در سلسله مراتب سازمانی را نشان می دهد. پس از تحلیل سازمانی اجتماعی، به سطوح كلان تحلیل، یعنی تحلیل دولت و اقتصاد می پردازد. به نظر وی اندازه پیمانه دولت ها وابسته به ظرفیت بهره وری آنها در اقتصاد دارد. ظرفیت بهره وری اقتصادی در رابطه با فناوری ها، منابع طبیعی، تعدادی افراد كه باید پشتیبانی شوند و بازدهی كه تقسیم كار بر اساس آن سازماندهی می شود، می باشد. پایداری دولت در نظریه تضاد كالینز عامل مهمی است دولت باید قادر باشد جلوی تحركات گروه های ضد قدرت را بگیرد، اما در مقابل باید توانا باشد بحران های ادواری را حل كند اگر این دو وظیفه را نتواند انجام بدهد ناپایدار خواهد شد. پایداری دولت ها در نحوه ارتباط آنها با دیگر جوامع قرار دارد (كالینز، 1975).

نظریه های تضاد در جامعه شناسی تاریخی – تطبیقی
یك دسته از نظریه پردازان جامعه شناسی با استفاده از نظریه های ماركس و وبر اقدام به تحلیل تاریخی انقلابات نمودند. آنان بر این باور هستند كه هم ماركس و هم وبر انقلابات را ناشی از شرایط نابرابری در نظر گرفته اند كه باعث تحرك توده های مردم تحت سلطه علیه سلطه گران می شود. این نظریه پردازان از یك سو وبری هستند زیرا به طور سیستماتیك مطالعه مقایسه ای بین جوامع دارند و سعی می كنند تعمیم هایی را از نمونه های تاریخی عرضه كنند، و از سوی دیگر ماركسی هستند زیرا تاكید بر كنش های استثماری طبقات مسلط دارند كه نهایتاً باعث شورش توده های تحت سلطه می شود.
نظریه های تضاد اجتماعی كه از جامعه شناسی تاریخی _ تطبیقی استنتاج شده اند بر دوعامل تاكید دارند. یك عامل شرایطی است كه باعث تحرك ایدئولوژیكی، سیاسی و سازمانی علیه طبقات مسلط می شود. عامل دیگر فرآیند هائی است كه منجر به فروپاشی حكومت ها و از دست دادن ظرفیت كنترل جمعیت می شود. اگر چه این دو عامل وابستگی متقابل به هم دارند اما برخی جامعه شناسان بر عامل نخست و برخی دیگر بر عامل دوم تاكید دارند.
برینگتون مور در مطالعه خود پیرامون مبانی دیكتاتوری و دموكراسی، تاكید بر انتقال از سازمان های اجتماعی زراعی به صنعتی تحت شرایط روابط متضاد دارد. به نظر وی سه مسیر برای نوسازی جوامع وجود دارد .نخست، آنجا كه زمین دار فئودال تبدیل به سرمایه دارمی شود، كشاورز سهم بر را به كارگر كشاورزی مزدبگیر تبدیل می كند. از این مسیر، دموكراسی تولید می شود. در مسیر دوم، زمین دار وارد بازار سرمایه داری می شود، اما رعیت را مجبور می كند در چارچوب اجاره داری سنتی بیشتر تولید كند. از اتحاد زمین داران و بوروكراتها، حكومت های فاشیستی حاصل می شود. در مسیر سوم، زمین دار به صورت مالك غائب در می آید و عمدتاً به جمع آوری اجاره بها از كشاورزان مشغول می شود كشاورز چون برای بازار تولید می كند، شدیداً تحت تاثیر نوسانات قیمت در بازار است. كشاورزان از استثمار شدن خود آگاه می گردند. این آگاهی باعث شورش های دهقانی و نهایتاً انقلاب می گردد. خواه موفقیت آمیز، خواه ناموفق، حكومت جدید سعی در مهار كردن قدرت توده های پیروز در انقلاب را به نفع خود می كند. از این گونه مطالعات تاریخی – تطبیقی، برینگتون قضایائی را درمورد شرایطی كه باعث تحرك توده های دهقانی می شود بر پا می دارد. به نظر او، افراد تحت سلطه اگر واقعاً تمایل دارند بر تضاد موجود بین خود و گروه مسلط فائق آیند، باید همبستگی جمعی را تجربه كنند (مور، 1966).
جفری پیچ از دیگر نظریه پردازان تضاد است كه نظریات خود را پیرامون "انقلاب دهقانی" (theory of Agrarian Revolution) عرضه كرده است. او ایده های اصلی ماركس را به كار برده تا تحركات توده ای در میان دهقانان در جوامع دهقانی تشریح كند. او بر این باور است كه ایده انقلابی ماركس در اصل صحیح است اما شرایط اتفاق افتاده آن در جوامع صنعتی فراهم نیست بلكه بر عكس در جوامع دهقانی وجود دارد. به نظر او ماهیت رابطه بین مالكين زمین و كشاورزان تولید كننده برای شناخت تضاد مهم است. او تاكید دارد كه اگر تضاد فقط بر سر موضوع اقتصادی باشد انقلاب رخ نمی دهد. آنجا كه تضاد اقتصادی به سمت زمینه های سیاسی حركت كند و به نظام كنترل اقتدار حمله كند، انقلاب رخ خواهد داد. برای چنین رخ دادی كه تضاد وارد مرحله انقلابی شود، كنش های طبقه مسلط مهم تر از كنش های طبقه تحت سلطه است. قضایای "پیچ" بیشتر روی شرایطی متمركز است كه در تضاد منافع بین كشاورزان و زمین داران نهفته است. اگر ارتباط و اتصال كشاورزان به زمین ضعیف و ناپایدار باشد، گرایش به ایدئولوژی های رادیكال پیدا می كنند، اما وقتی با كار روی زمین و مختصر وسایل تولیدی كه دارند بتوانند به حیات خود ادامه بدهند، تمایل كمتری به ایدئولوژی های رادیكال خواهند داشت. همبستگی جمعی هم لازمه تحرك توده ای می باشد، اما این دو عامل(ایدئولوژی رادیكال و همبستگی جمعی) برای بروز انقلاب كافی نیست. برای تحرك توده های دهقانی كنش جمعی هم لازم است. به نظر پیچ، شكل تضاد بازتاب راهی است كه بخش مسلط جامعه به تضاد منافع پاسخ می دهد. اگر بخش مسلط عرصه را بر كشاورزان تنگ تر كند و در عوض افزایش بهره وری محصولات كشاورزی وارد كند، شرایط برای بروز انقلاب را مهیاتر می كند (پیچ، 1975).
چارلز تیلی با ارائه نظریه "تحرك منابع" (theory of Resources Mobilization)ایده ای را بوجود آورد كه برای نظریه پردازی پیرامون انقلابات اجتماعی مهم جلوه می كند. اوبین "شرایط انقلابی" و "نتایج انقلابی" تفاوت قائل است. شرایط انقلابی زمانی وجود دارد كه نوعی كنش جمعی علیه مراكز قدرت اجتماعی، طغیان، جنگ های داخلی یا شكل دیگر به نمایش گذاردن تضاد آشتی ناپذیر بر علیه حكومت باشد. نتایج انقلابی زمانی است كه انتقال عملی قدرت انجام گرفته باشد. تیلی بیان می كند كه شرایط انقلابی زمانی ظهور می كند كه مدعیان قدرت بتوانند منابع مالی، سازمانی و قهری را به حركت دربیاورند، و نتایج انقلابی زمانی بوجود می آید كه این تحرك عظیم تر از ظرفیت حكومت برای به حركت در آوردن منابع مالی، سازمانی و قهری باشد(تیلی، 1378).
تدا اسكوكپل (1979) در یك تحلیل مقایسه ای در مورد انقلابات اجتماعی در چندین جامعه دهقانی، برپایه تركیب نظریه های مور و تیلی یک دیدگاه تضادی جالبی عرضه كرده است. اولاً او نقش تحرك توده ای در به ثمر رسیدن انقلابات دهقانی را بسیار مهم می داند. ثانیاً براین باوراست كه فرایندهای انقلابی مرتبط با فعالیت های حكومت در عرصه بین المللی می باشد. ثالثاً شرایط انقلابی به خاطر ظهور بحران های سیاسی _ نظامی حكومت و سلطه طبقاتی توسع می یابد. بنابراین، اگر چه نابرابری طبقاتی زمینه را برای تحرك توده ای دهقانان فراهم می كند، این تحرك موفق نمی شود مگر حكومت، بحران برحق بودن را تجربه كند. دهقانان به طور خودكار به حركت در نمی آیند. آنان تحت شرایط خاصی به حركت در می آیند: باید ظرفیت توسعه همبستگی بین خود را داشته باشند، دوم، آنها باید مقداری خود مختاری در رابطه با مالكان زمین داشته باشند، سوم: حكومت باید ضعیف شده باشد تا نتواند كنترل روی طغیان های ادواری دهقانان داشته باشد. ضعف حكومت در سه زمینه می تواند باشد: ضعف نظامی، ضعف مالی و ضعف در مقابل گروه نخبگان. با افزایش قدرت نخبگان، قدرت حكومت كاهش می یابد و در نتیجه نخبگان در رأس جنبش های توده های قرار می گیرند و سازمان بندی اجتماعی را عوض می كنند.
جك گلداستون (1991) نظریه "سقوط حكومت" (theory of State Breakdown) را چنین آغاز می كند كه انقلاب در جوامع زراعی در حال نوسازی، بین سال های 1640 تا 1840 میلادی عمدتاً در اثر رشد جمعیت بوجود آمدند. با رشد جمعیت، فشار (1) بر اقتصاد وارد تا بهروری را افزایش دهند و (2) خط مشی افزایش تولید باعث گسترش كنترل اداری (اجرائی) بر جمعیت و حفظ نظم از طریق به كارگیری نیروی قهریه گردید. تازمانی كه این نظام های نهادی اصلی، نتوانند انطباق های لازم با رشد جمعیت را داشته باشند، پتانسیل تحرك و شورش توده های دهقانی برای براندازی حكومت به وسیله نخبگان به واقعیت تبدیل می شود. رشد جمعیت به یك باره باعث هرج و مرج و سقوط حكومت نمی شود بلكه دهه ها طول می كشد تا فشار های ناشی از رشد جمعیت، توده های دهقانی و نخبگان را نسبت به تضاد اولیه آگاه و وادار به عكس العمل نماید. این فشارها باعث می گردد تا اولاً یك بحران مالی گریبان گیر حكومت شود، ثانیاً نخبگان شدیداً از رفتار حكومت ناراضی شوند، و ثالثاً توده های دهقانی علیه مشكلات به حركت در بیایند و نهایتاً حكومت سقوط كند.
با افزایش نرخ رشد جمعیت، چندین تقاضا از نهادهای اقتصادی جامعه به عمل می آید نخست، اقتصاد باید گسترش یابد تا نیازهای جمعیت روبه رشد را برآورد كند. دوم، به علت ماهیت نظام فئودالی، چنین گسترشی امكان پذیر نیست، پس با وارد آمدن فشار بر روی منابع، منابع كمیاب می شوند. سوم، تورم در جامعه افزایش می یابد در نتیجه توده های دهقانی فقر بیشتری را تجربه می كنند. چهارم، بحران در جامعه روستایی باعث مهاجرت روستائیان به شهر ها می شود. پنجم، ساختار سنی جمعیت در جهت بالا رفتن تعداد جمعیت جوان می شود كه مشاركتشان در طغیان اجتماعی بیشتر است. ششم، افزایش جمعیت بر فرصت های زندگی نخبگان اثر منفی می گذارد و باعث نارضایتی آنها می گردد. هفتم، بحران مالی حكومت تحت تاثیر عوامل متعددی تشدید می شود.
به نظر گلداستون، رخ داد وقایع بالا یكی پس از دیگری نهایتاً منجر به شورش توده های دهقانی در روستاها و خیزش ناراضیان در شهرها به رهبری نخبگان ناراضی می گردد و به سقوط حكومت منتهی می شود (همانجا).
به طور كلی دیدگاه تاریخی _ تطبیقی تضاد در جامعه شناسی، نظریه خود را از بررسی نمونه های تجربی خاص ارائه كرده است. نكته اصلی در نظریه های این دیدگاه عمدتاً پویایی قدرت است، به ویژه كه این امر از نابرابری های تولید كننده تضاد و تضادهای خارجی كه بر جوامع وارد می آید، ناشی می شود.
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 22:11  توسط قلیچ خانی  |